خس و خاشاک
به خس ها و به خاشک ها
هوا درمه
هوا در خس و خاشاک است
مه اندوه تابستانی امروز
بسی جانکاه تر از سورَت سرمای دیروزین این خاک است
درون مه چه دشوار است!
تمیز دوست از دشمن
چه مشغول است و پر سودا
همان از پشت خنجر زن!
که می داند درون مه، کدامین دست در کار است؟
چه سودا و چه بازار است؟
که می خندد به حال ما؟
که در خواب و که هوشیار است....
مه گَردِ غبار آلود
خس و خاشاکِ خون آلود
همه تار و بدون پود
که مه یادآور هزاران زخمِ دیروزی
پریروزی
غباری سرفه آور
اشک آور
عطسه آور
گریه آور
همه شک و نظر آور
نشسته روی جلد چرمین کتاب مبهم تاریخ
پس و پیش و میان برگ های دفتر ایّام
نه مال یک، دو سال و
یک، دو روز و
یک،دو قرن است این
غبار قرن ها غفلت
غبار سردرِ کوی فراموشیِ اعصار است
کجا از خاک بیگانه ست؟!
نگا کن!
بو بکش!
ببین هر ذره ی گرد وغبارش
نشانی می دهد از آشنایی
غبارش آشنا با قصه ها و قصه گو هاست
ندایی دارد از سهراب
نشانی دارد از تیر و حکایت دارد از خرداد
غبار رخوت ایرانیان کوچه و بازار
و از تنهایی باقر
و از سل مردن ستار
غبار روی پوتین های میرزای کوچک جنگل
همان بی کس ترین سردار
غبار شرم ننگستان
که بنشسته به روی قبرهای غربت و تبعید
به روی شانه های شهریار شهر سنگستان
غبار چوب دار سر به داران
-غبار کوی یاران-
خاک ایران
غباری که آرَم بود
نشسته بر سرِ خون لخته های پاک پارینه
-غبار و گرد آن یار دبستانی دیرینه-
غبار گرد گیری
خانه تکاندن های عید تیر و خردادی
-آن عید قربانی تیر هنگام دیر هنگام-
غبار و گرد وامانده
به کاغذها
به جزوه های ناخوانده
به نرده های بشکسته
که از غارت به جا مانده....
***
ره ما در میان خس و خاشاک است
ره پیکار و فریاد است
ره اندیشه پاک است
بلی جانا خس و خاشاک
خس و خاشی که خونین کرد
سرو دست وپر و پامان
خس و خاشی که اندر شد
به چشم پست بد خامان
خس و خاشاک روییده به گور گل سرخی است
که روییده به روی گور آن بی نام و نشان هایی
که هم مدفن شدن با هم درون سنگر جاوید
در آن خلوتگه دلگیر
بهشت عاری از زهرا!
و حتی نام شان ذهن ما شسته است....
و ما در راه
و ما در این مه جانکاه
و پای لخت بر خاشاک
و از بیرون این غوغا
و در آن سوی دریاها
سر خون دل و دیده
سر این لاشه ی کم طاقت بی جان
سر میراث ما دعوا
م.رهرو
مرداد 88