تبليغاتX
همین کاری که می آید ز دستانم

همین کاری که می آید ز دستانم

به امید روزی که اندیشه سبزمان پاسخی جز آهن سرخ داشته باشد

خون

این روزها

در ظهور افولین ثانیه ها

هنگام طی الارض بی ثمر  پس کوچه های شهر

وقتی خون تازه ای را روی  دیوار می بینی

وقتی چشمت به خون لخته های جرک و غبار گرفته دیروز می افتد

دیگر پروای پاکی-نجسی نداشته باش!

نپرس گروه خونی صاحبش چیست

 که این دکتر شدن ها هم دردی از کسی دوا نمی کند!

 چشمانت را نبند!

در دل آرزوی محال نکن

" ای کاش آن روز که باید از دستان هم پروا نداشتیم!"

که روز های مبادای دیگر در راه است!

نخواه که خون ها را از روی دیوار پاک کنی

            از چه شرم داری؟

در کدامین آیین دنیا خون از خونریز نجس تر است؟

این قانون کدامین ناکجاآباد است که خون بها را از صاحب عزا  می گیرند؟

خون را می شناسم

خون را باور دارم

می دانم:

دستان نجس خونریزان با  این " آب کشیدن ها" پاک نمی شود!

و این کله های سرخ فخر ما به آیندگان است!

دیوار حاشا کوتاه تر از آن است که وجود را خورشید انکار کند!

خون به دیوار حاشا لخته شده!

           

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:59  توسط م.رهرو  | 

آب گل آلود

تقدیم به همای مستان

پرواز همای

"عجب آب گل آلودی!"

-کدامین آب؟

-کدامین رود؟

همان آبِ به خون آلود

به بغضِ سالیان آلود

روان، بر بستری مواج

که روییده از آن صدها خس و خاشاک

خلیده دستِ بی رحمِ زمانه دارِ بی انصاف

بگو با من در این دعوا

                        در این هنگامه ی  غوغا

 کدامین دست دیرینه

            کدامین تور پارینه

ماهیان را می ستاند

            درد ما می گستراند

دست چرکین حریصش درون آب می گردد

چرک دستانش نفس را تنگ کرده برای ماهیان راهی دریا

چه کس داند چه آید بر سر این رود؟

چه می خواهد شدن فردا؟

عجب آهی! عجب سوزی!

                        عجب آب گل آلودی!

 

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:53  توسط م.رهرو  | 

کمدی الهی

و من می خندم..

نمی خواهم حتی یک کلمه در مورد جنبه حقوقی این کمدی الهی که به اسم دادگاه در صحنه ی وجودی  این جامعه   در حال  اجراست صحبت کنم. وقتی پای خوش اطواری های دستگاه هوچی گر سراسر ادای کودتاچیان می نشینم از ته دل به این فیلم نامه می خندم. دیگر مدتی است که اعصابم را با فکر کردن به اینکه نصف بیشتر کیفر خواست ها در هیچ قانونی در این مملکت(جز قانون کودتا و اوین) جرم نیست خرد نمی کنم. دیگر اعصابم به دلیل دروغ ها و دونگ هایشان خرد نمی شود. وقتی طرف به اسم و حزب خودش به عنوان جرم اعتراف می کند  وقتی به جای دفاع از خود بیش تر خود را محکوم می کند می خندم و وقتی قصه ی شنگول منگول تعریف می کند می خندم و  تنها می خندم و می خندم و می خندم...

 نمی خواهم بیشتر بنویسم فقط این را هم بگویم با خود فکر می کنم تمام این ها برای این جمع شده اند تا مرا بخندانند. دیگر حتی با دیدن کامران نجف زاده و 20:30 هم فکر می کنم دارم برنامه مهران مدیری را می بیینم با این تفاوت که اخبار 20:30 به مراتب خنده دارتر است.

 تو هم با من بخند....

اما به ریش نویسندگان نمایشنامه این کمدی الهی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 2:42  توسط م.رهرو  | 

نازنین

نازنین!

برادر کوچکم!

نمی خواهند چراغی باشد.

نه فقط نور چراغ

که صدای پچ پچ خفته مان

که صدا ورق خوردن کاغذ پاره هایمان

                        که صدای نفس های بریده مان

                                    و حتی صدای فکر کردنمان

رویای نیم بندشان را به هم می زند

پس بیا دیگر نخوابیم...

نازنین نخواب!

اگر می خوابی امشب نخواب!

اگر امشب می خوابی با رویای سبز فردا بخواب!

اگر رویا را باور نداری بدان و بخواب

و اگر نمی خواهی بدانی

بخواب ودیگر بیدار نشو!

تا دیگر دلم را به بیدار کردندنت خوش نکنم.

م.رهرو

13 مرداد 88

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:11  توسط م.رهرو  | 

خس و خاشاک

خس و خاشاک

به خس ها و به خاشک ها

هوا درمه

هوا در خس و خاشاک است

مه اندوه تابستانی امروز

بسی جانکاه تر از سورَت سرمای دیروزین این خاک است

درون مه چه دشوار است!

تمیز دوست از دشمن

چه مشغول است و پر سودا

همان از پشت خنجر زن!

که می داند درون مه، کدامین دست در کار است؟

چه سودا و چه بازار است؟

که می خندد به حال ما؟

که در خواب و که هوشیار است....

مه گَردِ غبار آلود

خس و خاشاکِ خون آلود

همه تار و بدون پود

که مه یادآور هزاران زخمِ دیروزی

پریروزی

غباری سرفه آور

                        اشک آور

                                                عطسه آور

                                                            گریه آور

                                                                        همه شک و نظر آور

نشسته روی جلد چرمین کتاب مبهم تاریخ

پس و پیش و میان برگ های دفتر ایّام

نه مال یک، دو سال و

                        یک، دو روز و

                                                یک،دو قرن است این

غبار قرن ها غفلت

غبار سردرِ کوی فراموشیِ اعصار است

کجا از خاک بیگانه ست؟!

نگا کن!

بو بکش!

ببین هر ذره ی گرد وغبارش

نشانی می دهد از آشنایی

غبارش آشنا با قصه ها و قصه گو هاست

ندایی دارد از سهراب

نشانی دارد از تیر و حکایت دارد از خرداد

غبار رخوت ایرانیان کوچه و بازار

و از تنهایی باقر

            و از سل مردن ستار

غبار روی پوتین های میرزای کوچک جنگل

                                                            همان بی کس ترین سردار

غبار شرم ننگستان

که بنشسته به روی قبرهای غربت و تبعید

به روی شانه های شهریار شهر سنگستان

غبار چوب دار سر به داران

                                    -غبار کوی یاران-

                                                            خاک ایران

غباری که آرَم بود

نشسته بر سرِ خون لخته های پاک پارینه

                                  -غبار و گرد آن یار دبستانی دیرینه-

غبار گرد گیری

خانه تکاندن های عید تیر و خردادی

-آن عید قربانی تیر هنگام دیر هنگام-

غبار و گرد وامانده

به کاغذها

            به جزوه های ناخوانده

به نرده های بشکسته

                        که از غارت به جا مانده....

***

ره ما در میان خس و خاشاک است

ره پیکار و فریاد است

ره اندیشه پاک است

بلی جانا خس و خاشاک

خس و خاشی که خونین کرد

سرو دست وپر و پامان

خس و خاشی که اندر شد

به چشم پست بد خامان

خس و خاشاک روییده به گور گل سرخی است

که روییده به روی گور آن بی نام و نشان هایی

                        که هم مدفن شدن با هم درون سنگر جاوید

                        در آن خلوتگه دلگیر

                        بهشت عاری از زهرا!

و حتی نام شان ذهن ما شسته است....

 

و ما در راه

و ما در این مه جانکاه

و پای لخت بر خاشاک

و از بیرون این غوغا

و در آن سوی دریاها

سر خون دل و دیده

سر این لاشه ی کم طاقت بی جان

سر میراث ما دعوا

                                                                                                            م.رهرو

مرداد 88

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:8  توسط م.رهرو  | 

ای عموی مهربان تاریخ !

کتاب  نخ نمای تاریخ پر است فرعون ها و ضحاک هایی هلاک کنندگانشان می شناختند  اما آن ها را در دامان خود پرورش  دادند. هر چند در ظاهر فکر می کردند قدم در راه نابودی هلاک کنندگانشان برمی دارند؛ مانند یک دایه روز به روز به بالندگی و انگیزه دادن به آنان برای برای انجام رسالتشان کمک می کردند. موسی(ع) در دامان خود فرعون پرورش یافت. اگر فرعون به دنبال قتل منجی یهود نبود آیا موسی(ع) به دربارش راه می یافت؟ اگر ضحاک – که ننگ بر او و نامش باد- پدر فریدون را نمی کشت آیا فریدون با او پدر کشتگی داشت؟ اگر  ضحاک برمایه- گاو و همدم- فریدون را از او نمی گرفت گرزی به شکل سر گاو بر فرق سرش فرود می آید؟ اما انگار مانند دوران مدرسه که ما که درس تاریخ را خیلی جدی نمی گرفتیم آقایان هم نمی خواهند چشمانشان را به روی این حقایق باز کنند. نمی خواهند به ببینند که به دست بی رحم خودشان دارند به ریشه خود تبر می زنند. آیا نمی بینند که آن نیمچه اعتبار و آبرویی که داشتند در روز خیابان های انقلاب و ولیعصر و آزادی و نواب و شب های خوابگاه دانشگاه تهران بر باد رفت. ( البته برای آنان که چشم و گوش نداشتند تا مرداد 67 و تیر 78 را ببینند).آیا نمی دانند که در کهریزک شرف  حیثیت که نه! بلکه آن آبرو داری ها و جانماز آب کشیدن هایشان هم بر باد رفت.(البته اگر قتل های زنجیره ای و سعید امامی را افسانه می پنداشتند). نمی بینند که به دست خود در حال انگیزه دادن و تشویق مخالفان خود هستند و نه سرکوبی آنان!  چشمانشان باز نمی شود تا ببنینند که چطور هر روز موافقانشان کم رنگ تر و ناامید تر می شوند و مخالفان جری تر و جدی تر و حتی  نمی بینند آنانی که خود را طرف دار هیچ کس نمی دانستند و نمی دانند ذاتا منفعلند روز به روز تخم کینه و تنفر در قلبشان جوانه ای تازه  می زند. اگر کمی به پیامد کارهایشان نگاه می کردند متوجه می شدند که چه قدر آسان دارند از گروه از مردم عادی مبارز و فدایی  می سازند و چه طور دارند به دست خودشان از مخالفانشان قهرمان می سازند. کسانی که حتی تا ثانیه های آخر قبل از مرگشان هم فکر نمی کردند تصویرشان در بر روی آتن ها و اسمشان بر سر زبان ها بیافتد. مگر ندای نازنین ما کفن پوش و برای مرگ آمده بود که این گونه برای ما مثل یک قهرمان مرد. مگر سهراب عزیز ما بین آن همه هم سن وسالانش(که خیلی دیگر از آن ها در تظاهرات بودند.) چه ویژگی شخصیتی ممتازی داشت که اکنون از نماد ها ی مبارزه و جنبش است. آیا این کژخردان نمی توانستد این طور وحشیانه نزنند و نکشند و مثل همه جای دنیا با ماشین آبپاش  وگاز اشک آور و روش های معمول قضیه را برای خودشان ختم به خیر کنند ( تا خیر را در چه ببینند؟) آیا آن وقت قهرمان های خیابانی مثل ندا داشتیم؟ آیا نمی توانستند با اسیران مدارا کنند و اعمال وحشیانه نکنند و یا حد اقل آن ها نکشند! آن وقت آیا ما زندانیان قهرمانی مثل سهراب داشتیم؟ آیا بی عفتی به ترانه موسوی و آتش زدن جنازه اش او را برای ما عزیز و سرفراز نکرد؟ وای به حال این کم خردان کز اندیش  که از دانشجوی خوابگاهی که در اتاقش خواب است و ممکن است از خود حتی یک حرکت شجاعانه هم بروز ندهد (وحتی منفعل یا حکومتی هم باشد) هم جنبش ما قهرمان می سازند! برای ما سنبل مبارزه می سازند. برای انگیزه می سازند و فکر نمی دانند گور خود می کنند.( همانند هواپیما های تپلف  که سال های پیش برای ما شهیدان بی شماری ردیف می کردند!) نگاه کنید که حتی شخصیت های سیاسی مثل عطریان فر و ابطحی و زیدآبادی وصفایی فراهانی و... برای جنبش عزیزتر شده اند و اظهار ندامت شان چیزی از محبوبیتشان کم نمی کند و تنها این فکر را به سر ما می اندازد که آن داخل چه خبر است که آدم ها را از این رو به آن رو کره استو و گاهی هم دلمان به حالشان می سوزد.

باعث سو تفاهم نشود اصلا قصد نداشتم ارزش خون های ریخته شده یا شان شهدای جنبش را پایین بیاورم- که حتی تک تک این کلمات هم وامدار خون آنهاست- بلکه می خواهم بگویم این جنبش را با تمام شهدایش با تمام خون بهایش با تمام طرفداران ریز و درشت قسم خورده یا منفعلش چیزی نیست جز تاریخ انقضایی که خود حکومت از سر نادانی برای خود تعیین کرده است. اگر روز 23 خردا آن سناریوی ننگین اجرا نمی شد و فلان مرد معتدل تر و محبوب تر مدتی سر مردم را گرم می کرد آیا این حکومت نمی توانست چندی بیشتر به حیات نه چندان افختارآمیزش ادامه دهد!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 16:8  توسط م.رهرو  |